تبليغاتX
من مست و تو دیوانه
ما را که برد خانه؟
شمس من

کی می رسد؟

من راه را گم کرده ام

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
ارزو مکن

که خدا را

جز در همه جا

در جایی دیگر بیابی

هر افریده ای نشانه ی خداوند است

اما هیچ افریده ای نشان دهنده ی او نیست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
چرا چتر ؟

چرا فرار ؟

تنها ادم های اهنی

زیر باران

زنگ می زنند  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El  | 

ديشب مادرم گفت

 تو از ديروز فرو رفته‌اي

در كلمه‌اي انگار

در عین

در شين

درقاف

در نقطه‌ها.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
اینجا

سال های سال است

که از جامه های جوانی باغبان پیر

برای کلاغ های گرسنه

مترسک های سیاه می سازیم

اما از لالایی تکراری باد

و قوطی های حلبی

 خوابش می برد

چه کلمه ی دوری بوده است:  پرنده!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
سفر همان سفر است

چه یک قدم از دل

چه هزار قدم از خانه

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من

 دوستت می دارم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
چقدر شبیه مادرم شده ام

چرا نمی شناسی ام؟

چرا نمی شناسمت؟

می دانم مرا نمی شنوی

و  من این را از سیبی که از دستت افتاد

فهمیدم

دیگر

 به غربت چشم هایت خو کرده ام

و به درد های باد کرده ی روحم

که از  قاب تنم بیرون زده اند

با تو ام  بی حضور تو

بی منی  با حضور من.


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
صرف نمی کند دیگر

دنیا

بودنم را

در حال بعید استمراری مانده ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
حالا دیگر

نه از حادثه خبری هست

و نه از اعجاز ان چشم های اشنا

از دلتنگی ها هم که بگذریم

تنهایی

تنها اتفاق این روزهای من است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
چقدر ساده ایم  ری را !

تو  نه

خودم را می گویم

من هنوز فکر می کنم

سیب به خاطر من است

که از خواب درخت می افتد 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
من و تو

یک اتفاق دوریم

به گمانم

هرگز

رخ نمی دهیم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
بارانی مورب

در نیمروزی افتابی

هیچ اتفاقی نیفتاده است

تنها

تو رفته ای

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
تعجب نکن

 اگر شعر تازه ای برای تو نمی نویسم

هیچ مدادی

 وقتی خیس می شود

نمی نویسد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
فصل من اغاز شد

فصل پراکندگی سار ها و سفر ها..

فصل وزش های بادیه در باد

فصل تماشا !

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
کاش سوزنی بودم شکسته

تا با ان

مادرم

خار پایش را  در اورد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
مبحث تشنگی و سراب

عطش و اب و فلسفه بود

که من گریه می کردم

و گلدان ابی سرمه ای هنر

در ذهنم روز به روز بزرگتر و کوچکتر می شد

گفتن ندارد

گلایه نمی کنم

من روزی فکر می کردم می توانم جهان را تغییر دهم

استاد فلسفه مان می گفت:

هرکسی یکبار پایش را در رودخانه می گذارد.

استاد فلسفه مان می گفت:

اهویی که پشت سر لاک پشت است هرچه بدود به لاک پشت نمی رسد.

و من باز گریه می کردم

و گلدان ابی سرمه ای هنر

در ذهنم بزرگتر و کوچکتر می شد

می دوم و می دوم

تا به کلاس برسم

و پروژه ی تغییر جهانم

مثل دو بادکنک در چشمانم می ترکد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
مردم بر دو نوع اند

اول انان که می گویند " من چه می توانم از این عالم به دست اورم "

این نگاه اکثریت مردم است که نگاه سود و سودا دارند

دوم انان که می گویند " من چه می توانم به این عالم بیفزایم "

این نگاه هنرمند است

هنرمند کسی ست که بی تناسبی ها و زشتی ها را می بیند

هنر مند کسی ست که مردم را نجات می دهد

هنر مند نیازی به اعتنای مردم ندارد

هنر حقیقی را مردم خود پیدا می کنند

هنرمندان پیامبرند

چرا که به ما خبر می دهند که کسی هست

کسی هست و عشقی هست

نقطه ی اوج هنر در انتقال احساس  نمایش

در صورت  موسیقی

و در فشردگی و قوت تاثیر  شعر است

هنر حقیقت است

مثل علم رنگ نمی بازد و تغییر نمی کند

هنر تنها حقیقت است

 و در کنار "مذهب و عشق" یکی از سه راه هدایت است.

 

غیر از هنر که تاج سر افرینش است

بنیاد هیچ منزلتی جاودانه نیست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
Iam nobody

Who are u

If u are nobdy like me

So we are two

چقدر ملال اور است که انسان کسی باشد

اگر می خواهیم کسی باشیم

باید کسی نباشیم

مثل  اینه

اینه کسی نیست

رنگی ندارد

اما "همه" است

 

   من کسی در ناکسی دریافتم

   پس کسی در ناکسی در باختم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
دنیا مکان امنی نیست

وقتی که دستکش هایت

از دست هایت

ماندگار ترند

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El  | 
چاره ای نیست شاپری!

چشم ادمی که بازتر شد

دل ادمی تنگ تر می شود

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
می گفتی که دوستم داری

به اندازه ی تمام قطره های بارانی که

 بر صورتت می ریزد !

من نیز دوستت دارم

بدون توجه به چتری که...

روی سرت گرفته ای

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
کسی در خانه

منتظر من نیست

یادم باشد

کلیدم را بردارم

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
در ان روز بارانی

 کمی سرعتم را کم کردم

شناختمش

جلوی پایش لحظه ای ایستادم

خدا سوار شد

و فرمود:

"مستقیم برو !"

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
 شب ها می نشینم و می بینم

 مثل کلیدهای سیاه در دو ماژور تنها هستم 

د ر این اتاق زیر شیروانی ..

در این اتاق زیر شیروانی روزهای صدر اسلام می گذرند

و تازه مسلمانی

 که دلش برای بتش تنگ شده

 .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
به فرشته هایت گو بروند

می خواهم با تو تنها باشیم

مبادا

باز افشا کنند ان مقرب ها

تمام دیروز  بی توام  را

. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
همه چیز را فروختم

غیر از ان صندلی که جای تو بود

شاید ان روز که برگشتی

خسته باشی

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
به احترام تو اول گفتم

از هراس بازنگشتن نمی روم

اخر فهمیدم

بازنگشتن زیباترین حکمت رفتن است

پشت سرم کوچه را تر نکنید!

باز نخواهم گشت

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
کفشی خریده ام

نه برای رفتن

برایت می فرستم

که برگردی

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El 
چشم که می بندی

دیگر چه فرقی می کند

به کدام سو بنگری؟

از هر سو بنگری

ندیدن همان "ندیدن"

است!

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط El