که خدا را
جز در همه جا
در جایی دیگر بیابی
هر افریده ای نشانه ی خداوند است
اما هیچ افریده ای نشان دهنده ی او نیست
ديشب مادرم گفت
تو از ديروز فرو رفتهاي
در كلمهاي انگار
در عین
در شين
درقاف
در نقطهها.
سال های سال است
که از جامه های جوانی باغبان پیر
برای کلاغ های گرسنه
مترسک های سیاه می سازیم
اما از لالایی تکراری باد
و قوطی های حلبی
خوابش می برد
چه کلمه ی دوری بوده است: پرنده!
چرا نمی شناسی ام؟
چرا نمی شناسمت؟
می دانم مرا نمی شنوی
و من این را از سیبی که از دستت افتاد
فهمیدم
دیگر
به غربت چشم هایت خو کرده ام
و به درد های باد کرده ی روحم
که از قاب تنم بیرون زده اند
با تو ام بی حضور تو
بی منی با حضور من.
نه از حادثه خبری هست
و نه از اعجاز ان چشم های اشنا
از دلتنگی ها هم که بگذریم
تنهایی
تنها اتفاق این روزهای من است
تو نه
خودم را می گویم
من هنوز فکر می کنم
سیب به خاطر من است
که از خواب درخت می افتد
اگر شعر تازه ای برای تو نمی نویسم
هیچ مدادی
وقتی خیس می شود
نمی نویسد
فصل پراکندگی سار ها و سفر ها..
فصل وزش های بادیه در باد
فصل تماشا !
عطش و اب و فلسفه بود
که من گریه می کردم
و گلدان ابی سرمه ای هنر
در ذهنم روز به روز بزرگتر و کوچکتر می شد
گفتن ندارد
گلایه نمی کنم
من روزی فکر می کردم می توانم جهان را تغییر دهم
استاد فلسفه مان می گفت:
هرکسی یکبار پایش را در رودخانه می گذارد.
استاد فلسفه مان می گفت:
اهویی که پشت سر لاک پشت است هرچه بدود به لاک پشت نمی رسد.
و من باز گریه می کردم
و گلدان ابی سرمه ای هنر
در ذهنم بزرگتر و کوچکتر می شد
می دوم و می دوم
تا به کلاس برسم
و پروژه ی تغییر جهانم
مثل دو بادکنک در چشمانم می ترکد.
اول انان که می گویند " من چه می توانم از این عالم به دست اورم "
این نگاه اکثریت مردم است که نگاه سود و سودا دارند
دوم انان که می گویند " من چه می توانم به این عالم بیفزایم "
این نگاه هنرمند است
هنرمند کسی ست که بی تناسبی ها و زشتی ها را می بیند
هنر مند کسی ست که مردم را نجات می دهد
هنر مند نیازی به اعتنای مردم ندارد
هنر حقیقی را مردم خود پیدا می کنند
هنرمندان پیامبرند
چرا که به ما خبر می دهند که کسی هست
کسی هست و عشقی هست
نقطه ی اوج هنر در انتقال احساس نمایش
در صورت موسیقی
و در فشردگی و قوت تاثیر شعر است
هنر حقیقت است
مثل علم رنگ نمی بازد و تغییر نمی کند
هنر تنها حقیقت است
و در کنار "مذهب و عشق" یکی از سه راه هدایت است.
غیر از هنر که تاج سر افرینش است
بنیاد هیچ منزلتی جاودانه نیست
Who are u
If u are nobdy like me
So we are two
چقدر ملال اور است که انسان کسی باشد
اگر می خواهیم کسی باشیم
باید کسی نباشیم
مثل اینه
اینه کسی نیست
رنگی ندارد
اما "همه" است
من کسی در ناکسی دریافتم
پس کسی در ناکسی در باختم
به اندازه ی تمام قطره های بارانی که
بر صورتت می ریزد !
من نیز دوستت دارم
بدون توجه به چتری که...
روی سرت گرفته ای
.
کمی سرعتم را کم کردم
شناختمش
جلوی پایش لحظه ای ایستادم
خدا سوار شد
و فرمود:
"مستقیم برو !"
.
مثل کلیدهای سیاه در دو ماژور تنها هستم
د ر این اتاق زیر شیروانی ..
در این اتاق زیر شیروانی روزهای صدر اسلام می گذرند
و تازه مسلمانی
که دلش برای بتش تنگ شده
.
می خواهم با تو تنها باشیم
مبادا
باز افشا کنند ان مقرب ها
تمام دیروز بی توام را
.
غیر از ان صندلی که جای تو بود
شاید ان روز که برگشتی
خسته باشی
.
از هراس بازنگشتن نمی روم
اخر فهمیدم
بازنگشتن زیباترین حکمت رفتن است
پشت سرم کوچه را تر نکنید!
باز نخواهم گشت
.
دیگر چه فرقی می کند
به کدام سو بنگری؟
از هر سو بنگری
ندیدن همان "ندیدن"
است!
.